‏نمایش پست‌ها با برچسب حرف دل. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب حرف دل. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۷ آبان ۲۵, شنبه

خدایا


خدايا عاشقان را با غم عشق اشنا کن

ز غم ها ي دگر ،غير از غم عشقت رها کن

تو خود گفتي که در قلب شکسته خانه داري

شکسته قلب من جانا به عهد خود وفا کن


خدايا درهاي بسته فراوان است قلوب کدر و سخت راه را بر نور هدايتت بسته چشمهابيناست اما به روي تيره گي ونشانه هايت محو گشته يقينا بايد منتظر معجزه بود اما به يقيين مي دانم اين دلها معجزه نمي خواهد تنها عزم و اراده مي خواهد تنها عشق مي خواهد بارها آمده ايم و بارها و بارها خواهيم آمد حتي اگر آني که مي خواهيم بدست نيايد. چقدر بدبختند آنان که مي خوانند تا قيمتي براي کارشان آشکار گردد و حال اينکه بر در سرايي نشسته ايم که از بهشت رضوان نيکوتراست هم اکنون صدا مي زنم خدايا از سراي کبريائيت جايي نخواهم رفت حتي بهشت ارزاني آنان که به بويي حلواي نسيه جانفشاني مي کنند ما را همين کنج خلوت بهتر است بهشت نمي خواهيم ...
نمي دانم چرا هر در که مي زنم گشوده نمي شود اين چشمان وحشت زده به اميد قلم بخششت به آسمان مي نگرد شايد دري باز کني ...

(نسیم یاد معبود در کویرستان جان)

سرخضوع حماء مسنون

ديدمش در اوج سرگرداني، خسته و درمانده و نا اميد. گفتمش: «در اين برهوت تنهايي چه مي کني و به کجا مي گريزي؟» سر از جيب اندوه بيرون آورد، تير نگاهش را در کوير دنيا رها کرد؛ تا بي نهايت. گفتم: «چرا غمگيني، به کجا مي گريزي؟» گفت: «مرا که مي شناسي. انسانم از عدم آمده ام و در غوغاي وجود رها شده ام.» گفتم: «انساني و چنين غمزده؟» گفت: مي داني، از روزي که به عالم وجود گام نهاده ام؛ به بهانه گريز از تنهايي در پي يک آشنا، پهنه هستي را گرديده ام. خواستم با آسمان و زمين دوست گردم، نپذيرفتند مرا. دريا را التماس کردم. با ستارگان، گلها، درختان، سنگ و کوه، کوير و دشت، جويبارها و چشمه ها؛ همه و همه را به دوستي التماس کردم تا از تنهايي در دنيا بگريزم. ليکن هيچ کدام مرا لايق دوستي خويش ندانستند. همه راندند مرا. چرا که کيان و خلقتم را مي دانستند و مي شناختند. تو مي شناسي مرا؟ مرا از «حماء مسنون»1 ساختند و پرداختند: «لجن بدبو و متعفن» اين است که هيچ موجودي حاضر به دوستي با من نشد. من ناچيزم، پستم، خرد و حقيرم. نمي دانم، پس فلسفه آمدنم چه بود؟ تنهايي و غربت؟ نا اميدي و درماندگي؟

گفتم: «خلقتت را مي شناسم. آري تو را از «حماء مسنون» آفريدند، ليکن حماء مسنون، سر خضوع و افتادگي توست. راز اصلي وجودت در «نفخت فيه من روحي» است. تو انساني مغاک و حضيض خاک قرار گاه تو نيست. چون خداي، گلت را ساخت تو را با دم رباني اش حيات بخشيد. گل بودي، بي جان. خدا از روح خود در تو دميد تا که برخاستي. نبودي و از بود او ممکن شدي و اينکه هيچ موجودي در عالم وجود، با تو دوستي نکرد نه بدان دليل است که تو لايق نبودي بلکه هيچ آفريده اي توان دوستي با تو را نداشت. لايق تو نبود. لياقت تو خداست، نه آسمان و زمين و آب و دريا و خاک. تو از آنِ خدايي و خداوند، آنِ‌ تو.
گفت: «پس چرا تنهايي را برايم برگزيد؟» گفتم: «گمانم اين است خدا آن گاه که از آفرينش موجودات دست بداشت به آفرينش موجودي دست زد که راز گوياي او باشد و هم سخنش. تو را ساخت، براي خودش. خواست همنشين شوي و همنشينت باشد.» مي گفت: «من کنز مخفي وجود بودم دوست داشتم شناخته شوم.» با عنصري خدايي به نام «انسان» موجودي از روح خودش. و چه کسي جز روح الهي مي توانست او را کشف کند و بنماياند؟تو را آفريد به خاطر خود. به خاطر اينکه خدا، همدل و همراز مي خواست و تو مپنداري که اين نياز خداست که همراز جستن عين ناز است نه نياز. اينکه مي بيني جمالش را هنگامي به تو مي نماياند که از تمام دلبستگي ها و تعلقات رها گردي و تنهاي تنها، به خاطر اين است که او تنهايي اش، برترين خصلت وحدانيش، را به تو ارزاني داشت، تا در اوج نياز با او همراز شوي و وحدانيت او را نيک بشناسي و به اوج قرب برسي.خدا روح الهي به تو بخشيد و عقل و دل را نيز در کالبد وجودت به وديعت نهاد تا با عقل او را بشناسي، با دل، دلداده اش گردي و با روح به سويش پربگشايي.
و دل، دلت را به «اکسير عشق» زنده ساخت تا فقط او را دوست بداري و از سوز اين اکسير او را فرياد کني. بايد با اکسير عشق سوزانده شوي؛ شعله ور گردي تا توان تماشاي آفتاب دل آراي جمالش را بيابي.
«حماء مسنون» سر خضوع و افتادگي توست؛ فراموش مکن. ليکن راز اصلي وجودت در «نفخت فيه من روحي» است. تويي که بايد فاصله «لجن متعفن» تا «خدا» را بپيمايي. بايد روحت را به قابليت اوج و عروج بيارايي و تا‌ آنجا رسي که جبريل امين را اجازت ورود نبود. و نمي دانم چگونه اين انسان، شرف خلقت، دلش مي آيد روحي را که از دم معبود رونق حيات يافته و به آتش عشق گداخته، در اين رهگذر دنيا بي تفاوت باشد و عمر را در غفلت از روح و دل و جان به سر برد و روي به خزان نهد؟ اندوه بارتر اينکه، دل به غير بسپارد؟
نمي دانم چگونه مي پذيرد روح را سرگرم دنيا کند و مگر نه اين است که هر اندازه دنيا سرگرمش کند، دل خدايي اش سرد مي گردد و فروغ عشقش به خاموشي مي گرايد. نمي دانم. ليکن همين اندازه فهميده ام، لحظاتي هست که دل، تنگ خدا و روح بي قرار او مي شود و جان در فراقش مي گدازد آن هنگام است که بايد «دل و جان و روح» را به حال خود گذاشت تا در فروغ معنويت و جلوه هاي جمال حق سير کنند شايد کمي آرام گيرند. .1 سوره حجر، آيه26.


دست نیاز


سلام کعبه! سلام آستان سبز سجودم ،سلام قبله ي من !هستي ام ! تمام وجودم !سلام چهارگوشه، قلب زمين. سلام دست خدا،‌ پاي ابراهيم،‌ حرمت هاجر، حجر اسماعيل. سلام کعبه! سلام آدم،‌ علي،‌ مهدي (عليهم السلام)، سلام سجاد،‌ مغفر آدم، مولود علي (ع)،‌ سلام تکيه منجي عالم، موعود خدا (عج)،‌ سلام خانه دردانه هاي خدا،‌ سلام قبله گه عشق،‌ رمز خدا ميان ما و خدا! کعبه ام به تو مي انديشم...با کدامين چشم مي تون نگاهت کرد؟و با کدام گوش مي توان صدا ي حمد و تسبيح به ظاهر خاموشان هستي راشنيد؟ در اين بي نظمي پر از نظم...در اين هياهو ي پر از سکوت...چگونه صدايت زنم؟ آنگاه که هر لحظه من و تو در برابر هم ايستاده ايم...مي دانم تنها شهادت است که به کار مي ايد...و تو بر من شاهدي و من بر تو آمده ام تا از دستت پياله اي بگيرم در اين سرا ي سراسر راز.آآآآآآآآآآه که مي دانم که مستم مي کني..اين همان است همان گوهر است که از تو خواسته بودم...
کعبه دوستت دارم و مي دانم که دوستم داري